نورالعین
قدرت بی نهایت تنها بدست حضرت دوست که هر چه ازوست نکوست
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید گر صورت بیصورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برآیید آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید از خواجه آن خانه نشانی بنمایید یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت توحید انعکاس نمایانتری نداشت ملک وجود فلسفه دیگری نداشت دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت زهرا اگر نبود علی همسری نداشت سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت چنگی به دل نمی زد اگر کوثری نداشت دنیا ادامه داشت، دگر محشری نداشت یه روز و یه روزگاری، مادرم خیلی جوون بود مایه فخر ملائک ، تو زمین و آسمون بود که درخشش نمازش، تا شعاع کهکشون بود تک تک همسایه هارو، یاد می کرد و یادشون بود خاطر اونو می خواستن، بسکه خوب و مهربون بود پاکی و صفا به پیش، دشمنان بد زبون بود خونشو آتیش کشیدن، تا دیدن تو آشیون بود خودمونو تا رسوندیم، مادرم غرقه ی خون بود تا که دید امام عصرش، با طناب و ریسمون بود شلاق مغیره ای وای، سد راه تو اون میون بود آخه چشمای پر آبش ،نشون مظلومی مون بود جامعه...،روزگار...،مردم... همه شب در این خیالم که کجا ایستاده ام ... ای مردم در روزگاری کینه توز و پر از ناسپاسی و کفران نعمتها صبح کرده ایم که نیکوکار ، بدکار به شمار می آید و ستمگر بر تجاوز و سرکشی خود می افزاید. نه از آنچه می دانیم بهره مبریم و نه از آنچه نمیدانیم می پرسیم و نه از حادثه مهمی تا بر ما فرود نیاید می ترسیم. در این روزگاران مردم چهار گروهند - گروهی اگر دست به فساد نمیزنند برای این است که روحشان ناتوان است و شمشیرشان کند و امکانات مالی در اختیار ندارند - گروه دیگر آنان که شمشیر کشیده و شر وفسادشان را آشکار کرده اند ولشکرهای پیاده و سواره خود را گرد آورده و خود آماده کشتار دیگرانند.دین را برای به دست آوردن مال دنیا تباه کردند که یا رییس وفرمانده گروهی شوند یا به منبری فرا رفته و خطبه بخوانند.چه بد تجارتیست که دنیا را بهای جان خود بدانی و با آنچه که در نزد خداست معاوضه نمایی. - گروه دیگر با اعمال آخرت دنیا را می طلبند و با اعمال دنیا در کسب مقامهای معنوی آخرت نیستند خود را کوچک و متواضع جلوه میدهند ، گامها را ریاکارانه و کوتاه بر میدارند ، دامن خود را جمع کرده خود را همانند مومنان واقعی می آرایند و پوشش الهی را وسیله نفاق و دورویی و دنیاطلبی خود قرار می دهند. - برخی دیگر با پستی و ذلت و فقدان امکانات از به دست آوردن قدرت محروم مانده اند که خود را به زیور قناعت آراسته و لباس زاهدان را پوشیده اند .اینان هرگز در هیچ زمانی از شب و روز از زاهدان راستین نبوده اند وصف پاکان در جامعه مسخ شده در این میان گروه اندکی باقی مانده اند که یاد قیامت چشمهایشان را بر همه چیز فرو بسته و ترس رستاخیز اشکهایشان را جاری ساخته است برخی از آنها از جامعه رانده شده و تنها زندگی میکنند و برخی دیگر ترسان و سرکوب شده یا لب فرو بسته و سکوت اختیار کرده اند . بعضی مخلصانه همچنان مردم را به سوی خدا دعوت میکنند و بعضی دیگر گریان و دردناکند که تقیه وخویشتنداری آنها از چشم مردم انداخته و ناتوانی وجودشان را فرا گرفته گویا در دریای نمک فرو رفته اند دهانهایشان بسته و قلبهایشان مجروح است آنقدر نصیحت کرده اند که خسته شده اند واز بس سرکوب شده اند ناتوانند و چندان که کشته داده اند انگشت شمارند به نظرم جای خود را یافته ام اما شرم دارم که بزبانش آوردم ، شما کجایید...؟ به یاد تمام عاشقان ، پاکان و جوانان گلگون کفن و به یاد تمام جان برکفان زیبا روی که در فاو ، کوشک ، طلائیه و والفجر، بیت المقدس ، کربلا ... عاشقانه با دلی آکنده از امید وصال بر خط دشمن تازیدند و با خون خود نگذاشتن که دشمن چراغ این خانه را از ما بگیرد زنده بداریم یاد وخاطره ی این عزیزان که سرود ملی عشق سرودند... ای عاشقان ، ای عاشقان ، گلایه دارم از جهان نامردمی از هر کران ،آتش به دلها میزند ، آتش به دلها میزند همچون زمین وآسمان ، ستاره های خون چکان سنگ مصیب هر زمان ، بر سینه ما میزد ، آتش به دلها میزند دنیا به کام اهل ناز، ما بیدلان اهل نیاز این قلب خونین باغ ما ، داغ شقایق داغ ما ای عاشقان ، ای عاشقان ، گلایه دارم از جهان نامردمی از هر کران ،آتش به دلها میزند ، آتش به دلها میزند ما خسته از رنگ وریا ، با درد هر داغ آشنا این آسمان را پرفروغ ، روی زمین را بی دروغ حالی ز کی میخواستبم ، نیک ونوین میخواستیم زیباترین میخواستیم ، کی اینچنین میخواستیم روزی که قلب این جهان ، باعشق وآزادی زد دنیا به کام مردمان ، لبخندی از شادی زند ای عاشقان ای عاشقان ، از یاد ما یاد آورید دلدادگان دلدادگان ، با یاد ما داد آورید از یاد ما یاد آورید شادا که با یگانگی، از بند غم رها شویم به رقم قد بیگانگی من وتو باهم ما شویم شادا به روزی این چنین ، چون ما چنین میخواستیم آری همین میخواستیم آری همین میخواستیم چشمای من میل به گریه داره دل نمیدونی که چه حالی داره غصه بجز گریه دوا نداره زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام گوشه زندون دل دست و پا بسته ام هر چی تو دنیاست غمه مال منه روزی هزار بار دل من میشکنه دل دیگه اون طاقتها رو نداره خدا نداره از در ودیوار واسه دل میباره خدا میباره غصه بجز گریه دوار نداره خدا نداره… یادگیری خوندن ونوشتن وعلم آموزی هم یه سرآغازی داره که مثل تمام شروعها یه جورایی دلچسب وبه یادموندنی میشه.اول فصل یادگیریها با اول فصل پاییز همیشه یکی بوده اما روز اول مدرسه که آدم وارد یه دنیای دیگه میشه یه چیز دیگه ایه که گفتن وتعریف کردنش حتی به دفعات هم آدمو خسته نمیکنه و همیشه اون جذابیتشو داره ،حالا میخام شماروهم تو جذابیت این روز قشنگ یعنی روز اول مدسه شریک کنم برای مدرسه رفتن یک سری مقدمه چینی وکسب آمادگی هست که باید روزای قبلش یعنی روزای آخر تابستون انجام داد مثل خریدن کیف و لباس ولوازم وتحریر وازین جورچیزا.وقتی قرار بود که برای اولین بار برم مدرسه وبشینم سرکلاس اول ابتدایی خیلی هم شور وهیجان نداشتم چونکه قبلش آمادگی رفته بودم،بنظرم تفاوت چندانی نمیکرد فقط معلم بود که عوض میشد اما خب برام مهم بود که وقتی میرم توی یه محیط کلا پسرونه سرووضع خوبی داشته باشم برای همینم میخاستم آماده بشم. یک روز قبل از شروع مدرسه بود که مادروپدرم گفتن که باید موهاتو کوتاه کنی و برای مدرسه آماده بشی منم توی دلم قند آب میشد که داره مقدمات واسه یه شروع خوب آماده میشه ،موهام خیلی هم بلند نبود ما خب بد نبود که یکم مرتب بشه ،دمدمای ظهر بود که پدرم گفت که صندلی رو ببر تو حیاط که بیام موهاتو کوتاه کنم منم هنک هنک صندلی رو بردم گذاشتم وسط حیاط و بابام بعدش اومد ووسایل اصلاح رو آورد،نشستم و بابام پیشبندو بست و با آبپاش یکم موهامو خیس و بعدشم شونه کرد.تو حال وهوای خودم بودم و توذهنم اتفاقای فردارو مجسم میکرد بابام وسایل رو آماده میکرد وپشتش به من بود طبق معمول داشت قیچی و ماشین اصلاح و روغنکاری میکرد تا اومد و بادستش سرمو داد جلو وپایین و از پشت سر شروع به کوتاه کردن کرد بعد از چند دقیقه رفت طرف وسایل وماشین اصلاح دستی نمره دو رو آورد و با یه دست پشت سرمو نگهداشت و شروع کرد از جلو موهامو از ته زد خیلی متعجب بودم و داشتم میلرزیدم اما هیچی نمیگفتم و موهام تو ماشین گیر میکرد و کنده میشد اما صدام در نمی اومد ،چون فایده ای هم نداشت وکارخودشو میکرد دوبار سرمو کاملا باماشین زد ،خیلی ناراحت بودم اما دیگه کارازکار گذشته بود،اصلا فکر اینجاشو نمیکردم که روز اول باید کچل شده برم سرکلاس ،شب که خوابیدم خیلی دعا میکردم که ای کاش موهام بلند بشه که لااقل یه ذره از سفیدی پوست سرم معلوم نباشه اما وقتی صبح پاشدم دیدم تغییری نداره وهمونطوری سفیده.بهرحال صبح با نارضایتی از وضعم با خواهر و برادر بزرگتررومادرم روانه مدرسه شدیم.ساختمون مدرسه دو قسمتی بود که هر دو قسمتم شبیه هم بودن یه ساختمون از اول تا سوم ابتدایی بودو اونیکی چهارم و پنجم ،ناگفته نمونه که دو گروهی بودو یه گروه پسرونه و یه گروهم دخترونه که روز اولم گروه صبح دخترونه بودو منو برادرم الکی اومده بودیم خلاصه بعد از اینکه خواهرمو روانه کلاسش کردیم منو برادر ومادرم برگشتیم خونه و تاظهر منتظر شدیم برادرم کلاس چهارم میرفت و خودش بلدبود بخاطر همینم منو ظهر سپردن دست اونو دوباره رفتیم مدرسه که تو راه مدرسه اون با دوستاش رفت و من تنهایی رفتم.وقتی رسیدم صفهای کلاسا از هم جدا شده بود منم وایسادم توی صف اولیها که بریم سرکلاس توی گرمای ظهر انقدر اینطرف واون طرفمون کردن خسته شده بودم مخصوصا آفتابم میزد به سرکچل وسفیدم و سردرددم دچارم شد خلاصه آخرش نفهمیدم از کدوم درساختمون رفتیم داخل و اصلا توی کدوم ساختمون وکدوم کلاس وارد شده بودیم تا اینکه زنگ اول بدون معلم سپری شدو رفتیم زنگ تفریح توی حیاط کلی چشم گردوندم تا برادرمو پیدا کردم دیدم مشغول دویدن وبازی با دوستاشه واصلا محلم نزاشت و منم یه گوشه وایسادمو نگاهشون میکردم تا زنگ تموم شد و خاستیم بریم سرکلاس ،یهو رنگم پریدو حول شدم و نمیدونستم چیکار کنم آخه یادم نبود کلاسمون کجاست بغض کردمو گریم گرفت خیلی هم خجالتی وکم رو بودم روم نمیشد از کسی بپرسم ،برادرم جزو آخرین نفراتی بود که میرفت سرکلاس که صداش زدمو گفتم کلاسمو گم کردم اونم منو برد ساختمون کلاس اولیها و همون جا توی سالن چندتا کلاسو گشت اما من یادم نبود یهو ناظم دیدمون گفت چرا نمیرید سرکلاس که برادرم واسش توضیح داد ناظمم منو برد سرکلاسمون و سپرد دست معلم ،معلممون آقای کرکوتی خدا حفظش کنه خیلی مهربون بود وقتی دید من دارم گریه میکنم دست روی شونم گذاشتو نوازشم کرد و جای خای تو میز سوم بود گفت برم بشینم اونجا ، نشون به اون نشون که تا آخر زنگ دوم اونجا نشستمو همش هق هق میکردم ، زنگ دوم تموم شد ما که اولی بودیم باید میرفتیم خونه منم چهره چندتا از بچه هارو بخاطر سپردم که فردا مشکل گم شدنو نداشته باشم.روز بعدش که رفتم مدرسه همون بچه هاروگیر آوردم رفتم طرفشون اما روم نمیشد باهاشون حرف بزنم ودوست بشم آخه من کچل بودم و اونا همگی موهاشون کوتاه ومرتب بود ولی فقط زیرچشمی مراقبشون بودم که گمشون نکنم.اینم از خاطره روز اول مدرسه... آرزوی من اینست که دو روز طولانی درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی آرزوی من اینست یا شوی فراموشم یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه سر پناه من باشی لحظه تر گریه آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده همسفر شوی با من در سکوت یک جاده آرزوی من اینست هستی تو من باشم لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم آرزوی من اینست تو غزال من باشی تک ستاره روشن در خیال من باشی آرزوی من اینست در شبی پر از رویا پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا آرزوی من اینست از سفر نگویی تو تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو آرزوی من اینست مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها.... در این نیمه پنهان شب
جز در مقام عالی زهرا فنا شدن
زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت
فرموده اند در برکات وجود او
محشر بدون مهریه ی همسر علی
حتی بهشت با همه نهرهای خود
دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند
آسمونی ها همیشه، مادرو نشون می دادن
نیمه شبها تو نمازش، دستشو بالا می آورد
همه منت گدایی، درخونمونو داشتن
افتخار مادر ما ،تو بهار زندگانیش
تا یه روز یه عده نامرد آتیش و هیزم آوردن
یه طرف صدای ناله، یه طرف صدای ضجه
با تن مجروح و خونی، خودشو سپر قرار داد
دشمنا امون ندادن، راهشو یک باره بستن
اشکای چشمای بابا، گریه هامو در میاره
گلای باغ نبوت ، با دو چشمای پر از اشک
به قدر فهم تو کوچک میشود و به قدر نیاز تو فرود می آید
به قدر آرزوی تو گسترده میشود وبه قدر ایمان تو کارگشا.
یتیمان را پدر میشود ومادر ، محتاجان برادری را برادر میشود و عقیمان را طفل
ناامیدان را امید ، گمگشتگان را راه و در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر میشود و پیران را عصا
محتاجان به عشق را عشق میشود و خداوند همه چیز میشود همه کس را...
به شرط اعتقاد تو
به شرط پاکی دل و طهارت روح و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلبهایتان را را از هر احساس ناروا،مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک
بشویید دستهایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها و ناراستی ها و نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند...
مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟
به یاد توام، به یاد تو
تویی که همدم
همدم نه، فانوس تاریکی های منی
راه می نمایی چون فرشته ای راهنما
رخ مینمایی، چون گلرخی زیبا روی
دهان می گشایی و به روح شب
و به روح من تنها، آرامش را هدیه می کنی
هدیه ای که از آن گرانبهاتر و زیباتر
در کون و مکان هرگز نخواهم یافت.....
گاه در این ظلمات و سکوت خلوت تنهایی ام
به تو می اندیشم
به تو ای آسمان پر ستاره ی من
که با سو سوی ستارگانت به من راه می نمایی
و از درون خویش آگاهم می سازی
درونی پر سوز و ساز
که سازش نغمه غم دارد و سوزش موجب آرامش دل
دلی که دیگر تنها نیست
با خنده های تو میخندد
با گریه های تو می گرید
در خلوت خویش یاری دارد
در خلوت خویش مونسی دارد
مونسی که با او می سراید
و می نوشد قطره های اشک شوق را
که از شادی به گونه هایش جاریست
اما این بار زشوری این اشک
طلب سرمستی می کند
و می گوید:
ای خدا
از این قطره
سرمستی برایم عطا کن
این لحظه ها را از من نگیر
که بسیار دوستش دارم...........
